چه تلخ بود این "عسل" روزهای آغازین ( نامه شماره یازدهم من به پسرم )

جان بابا

سلام

مسئله امروز من و تو مسئله عسل است

مسئله تلخیست

می دانم

عسلی که این روزها بار سفر بسته و رفته

و چقدر ساده و بی سر و صدا بار سفر بسته و رفته . . . . . . .

تلخ ترین خبر این ایام پرواز بانوی محجوب سینماو تلویزیون و هنر ایران " عسل بدیعی" بود

بابا جان

بدیعی در آخرین یادداشت خود در صفحه مجازیش نوشته بود :

حس می‌کنم از گور برخاسته‌ام...

تولدی در راه است و بوی عطرش در فضایم جاریست...

و انگار خیلی وقت بوده " مرگ" بیخ گوش " عسل " وز وز می کرده 

و چه تلخ بود این "عسل" روزهای آغازین سال 1392


ادامه نوشته

نامه شماره دهم من به پسرم

سلام جان بابا

هشت ساعته که روی ماهت رو ندیدم

ای جان بابا به قربان جان تو

دلم برای بودنت ، بوییدنت ، بوسیدنت ، دیدنت لک زده

آخ که چه بد دردیست دلتنگی

دلم برای عاشقانه نوشتن برایت تنگ بود پس عاشقانه نوشتم و مینویسم

که این لحظه های تلخ دوری سخت جانکاه است

جانِ بابا دوستت دارم

این نامه نه بازی با واژه دارد ، نه استعاره ، نه کنایه

این نامه باهمه نامه های دیگرفرق دارد

بابا این نامه ، نامه عشق است

عشق پدری به پسری و عشق ، تازه امشب است که درمن معنی میشود

لیلیِ بابا

جان بابا

کاش بدانی چقدر دلتنگ توأم

کاش خوابت را ببینم

کاش خوابم را ببینی

مسئله نامه امشب اشک است بابا،اشک!

اشک که در تمام این نامه خیس جاری بود

یا علی ، علی !

یک یادداشت

چندی پیش یادداشتی از من در مجله شماره 158 نمایش چاپ شد که شما دوستان عزیز را به مطالعه آن دعوت می کنم :

به نام خداوندگار صحنه

  دودلم اول خط نام خدا بنويسم

يا که رندي کنم و اسم تو را بنويسم

عشق آن روز که اين لوح و قلم دستم داد

گفت هر شب غزل چَشم شما بنويسم

( خلیل ذکاوت )

یادداشت ! برای من داشتن یادی که بخواهم اینجا به سیاهه این کاغذ اضافه کنم سخت نیست ، آن هم از عالم تئاتر عالمی که نزدیک به ده سال است در کوچه پس کوچه هایش قدم میزنم و با اهالی و مردمش آشنایی نسبی دارم اینجا بوی انسان بیشتر می پیچد ، بعضی ها میگویند این حوالی بوی خدا هم جدی تر است جدی تر از اینها اینست که  اینجا ، داخل عالم تئاتر ، خارج ِ همه صفت های شوم است ، خارج ِ همه صفت های پست و پست ، فکریست که هنر را پست می داند چنانکه آن شاعر ِ دلسوخته گفت :

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند

قبای اطلس آنکس که از هنر عاریست

نمی دانم چقدر درد کشیدم ، نمی دانم چقدر بوی نای ِ باران ِ این اطراف ِ نم زده خسته کننده شده است ولی این را می دانم اینجا توی تئاتر برکت برای همه است ، نعمت هم ،  شوق هم ، نور هم ، شور هم ، شعور هم ، شفا هم ، باران هم ، نم هم ، حتی درد هم اینجا برای همه است ، برای همه یکیست ، یک اندازه است ، همه چیز ، اینجا انسان را برابر انسان می دانند ، اینجا انسان را برای خدا می دانند ، انسان را برای انسان می دانند و اینجا بودن ، مفهوم تلخِ نبودن را مکدر نمی کند چون صحنه به پیوسته به جاست و هنرمند نغمه خرمی دارد که مردمان به خاطر خواهند سپرد ..... پس مسئله بودن یا نبودن نیست ! تئاتر ترسیم ِ عاشقانه ی  اَشکالی ست که آدمی صبح تا شام و شام تا صبح روبرویش حس می کند ، تئاتر تعبیر عاشقانه ماست و این قشنگ است ، قشنگ به همان اندازه که سهراب می گفت :

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال 

و هنوز من مشغول نوشتن یادداشت برای شما هستم و چقدر عجیب است که واژه برای تئاتر کم است ، همه فرهنگ لغت را تکاندم ، چیزی در خور ، نبود جز همان چند خط بالا ، جز همان چند واژه ی خُرد ! من و دایره واژه هایم ترجیح میدهیم همین جا حرف ها را در گلو بخشکانیم تا نه به کسی بربخورد ، نه صدای درد تئاتر خواب آرامش کسی را برباید  ترجیح میدهیم به خواب زده ها ، خواب ِ دروغین خود را ادامه دهند و بیشتر دل به شعر زیر خوش کنیم :

روزی برف سرخ ببارد از آسمان

بخت سیاه اهل هنر میشود سپید  

محمدرضا شاهمردی /  نویسنده و کارگردان تئاتر

نامه شماره نهم من به پسرم

دودلم اول خط نام خدا بنويسم

 ياکه رندي کنم و اسم تو را بنويسم

همه يک گفتم و دينم همه يکتايي بود

با کدامين قلم امروز دوتا بنويسم

پسرم عزیزم

علی آقای بابا سلام

چقدر امروز شیرین بود ، این که برای اولین بار صورتت را به صورتم چسباندی ، مادربزرگت می گفت بوست می کند و من فقط غرق در طعم اولین بوسه ات بوده ام و دلم می خواهد مسئله ای که امشب در مورد ان با تو صحبت می کنم بوسه باشد

ادامه نوشته

نامه شماره هشتم من به پسرم

 سلام بابا

سلام جان ِ بابا

نمی دانم این نامه سخت را چطور شروع کنم ؟ نامه ای که همچون عمیق ترین خفگی ها و عجیب ترین بغض ها اینجا ، دقیقا همین جا راه حرف مرا بسته است

بابا جان

ببینم

اگر تو سالها به عده ای خدمت ها کنی و بعد هر طور دلشان خواست در مورد تو قضاوت کنند و حرف بزنند و رفتار کنند چه می کنی ؟

ادامه نوشته

نامه شماره هفتم من به پسرم

به نوگل عزیزم سلام می کنم

امروز هم در مورد مقوله ای ، مسئله ای ، مشکلی ، مکافاتی ، بدبختی ، چیزی با تو صحبت می کنم که یا خودم توان تحملش را ندارم یا باید صبر کنم نسل تو کاری کند

پسرم

عزیزم

مسئله ای که امروز پیرامون آن با تو حرف ها می گویم مسئله ی مبتلابه ِ بسیاری از ما آدم بزرگ ها ست ، حال آنکه شما کودکان چندان مدت زمان آن ، نوع آن ، جنس آن برایتان مهم نیست ، شما یک نوع عکس العمل خاص خواهید داشت اگر با این مسئله روبرو شوید ، « کنار می آیید »

ادامه نوشته

نامه شماره ششم من به پسرم

سلام به نوگل عزیزم

سلامی از ته ِ ته ِ دل

بابا امروز در مورد مسئله ای با تو حرف میزنم که در جمله یک ابرمرد خواندمش

مردی که تا بود و عقاب بود بالش را چیدند و تا رفت و جسد شد اسطوره اش کردند ، گر چه همیشه اسطوره بود دوستان کور بودند

بابا جان

امضا داشتن

عکس یادگاری داشتن

 

ادامه نوشته

نامه شماره پنجم من به پسرم

پسرم سلام

گلم سلام

بابا امروز هم در نامه ام طبق معمول در مورد مسئله ای خطیر با تو سخن دارم

مسئله ای که در آن رویش هست ، رشد هست و مرگ نیز هم

مسئله ای که در آن کینه هست ، عداوت هست

 در عین همه دلتنگی ها ، حتی برخی می گویند در آن حسادت هم هست

ادامه نوشته

نامه شماره چهارم من به پسرم

سلام پسر عزیزم

پسرم امروز با تو درباره مسئله مهمی حرف دارم

مسئله ای که باید من و تو باور کنیم بیخ گوشمان است ، مسئله ای که از هر چیز بیشتر به من و تو نزدیک است

مسئله ای که باور نداشتنش کینه ها را آفریده ، بغض ها را ، دل شکستگی ها را ، نامردی ها را ، دزدی ها را  ، دشمنی ها را ، غرور ها را ، گناه ها را ، بدی ها را ، زشتی ها را

مسئله ای که هر روز از روبروی ما روی دستان مردم می گذرد و ما فقط می گوییم : آخی ! خدایش بیامرزد و بعد طوری راه میرویم و دیگر پشت سرمان را نمی بینیم که انگار حالا حالاها نوبت ما نیست !

ادامه نوشته

نامه شماره سوم من به پسرم

 پسر نازنین من سلام

نامه سوم نامه ای در مورد یک مسئله است که آرزو میکنم هرگز درگیر و گرفتارش نشوی

مسئله ای که وقتی به قضا وبلا فکر می کنم فورا وجودش در جامعه به داد منی می رسد که فکر می کنم صدقه یعنی یک عدد صد تومانی و صدقه خانه یعنی همان صندوق هایی که عده ای پول می گیرند خالیش کنند ، عده ای پول میگیرند بمشارندش و عده ای پول می گیرند تقسیمش کنند برای آنانیکه چیزی از این پول برایش نمی ماند و البته من همه اینهارا میدانم اما باز می اندیشم : درست ترین راه صدقه همین صندوق هاست !!!

ادامه نوشته

نامه شماره یک من به پسرم

پسر کوچولوی من

سلام

 

این نامه شماره یک من به توست . درست روزی که تو یازده ماهت تموم شده و داری می ری تو ماه دوازدهم از زندگیت نازت

ادامه نوشته

من لایق خیلی نبودم

چقدر ذوق داشتم که می رم مشهد و حرم امامم

حرم آقام / آقای خوشگل و مهربونم امام رضا / اما سفرم به نیشابور و حضورم تو یه جشنواره سراسری و برنامه ریزی بد این جشنواره باعث شد فقط و فقط یک ساعت تو حرم آقا باشم و این شد که حالا فکر میکنم فقط یک رویا بود که زود از خواب بیدارم کردند

ای دل غافل

امام رضا خیلی نخواستیم و این دعوتت انگار یک جور گوشزد بود که آدم شد تا بیشتر بخوامت

قول می دم بشم

خیام و عطارهم رفتم تا یادم باشه شعر زندگی هنوز تو خون این مملکت جریان داره و مزار کمال الملک یادم انداخت که زیباترین تصویرهای این مملکت هنوز به خالق مرده شون می نازند و . . .

من و خیام در نمایی فیس تو فیس

من و کمال الملک یه خورده از هم دور

من و یه عکس هنری از بارگاه عطار نیشابوری

آی آقای ولی نعمت

چقدر این روزها دلم واستون تنگ شده بود / واسه اینکه بیام تو حرمتون و یه هو بکشم و یه دل تازه کنم و یه دنیا انرژی بگیرم / سلام آقای ولی نعمت / سلام آقا / سلام آقای ایران / سلام /

امشب که شب نوزدهم ماه رمضون و می گن تقدیر آدم ها نوشته می شه چه تقدیری زیباتر از این می شه نوشت که زیارتت به زودی نصیبم می شه / امروز موقع افطار بهم خبر دادن که ۱۴ شهریور به یه بهونه ای دعوت شدم به زیارت آقای ولی نعمت / امام علی بن موسی الرضا / اینقدر خوشحالم که دنیا واسم یه رنگ دیگه شده / نزدیک یک ساله که حرمش رو ندیدم /

خدا برای همه عاشقانش زیارتش رو بخواد /

امشب یه زیارت آنلاین با صفا هم تو حرم آقا داشتم /

دیگه چی بگم ؟؟؟ آهان : اینکه می گم ولی نعمت به خاطر اینه که وجود امام رضا برکت این سرزمینه / وجود ایشونه که سالهاست ایران رو ایران نگه داشته / بعضی ها می گن صادرات نفتی ُ انرژی هسته ای ُ فرهنگ غنی ایرانی ُ  ولی من می گم همه این آب و خاک فقط به دست امام الرئوف علی بن موسی الرضا اداره می شه

دل علی گرفته

علی من این روزها کم کم ده روز از عمر خود را عبور داده و من تازه کم کم در چهره اش نوعی دلتنگی می بینم

امروز به مادرم گفتم دل علی انگار گرفته / خندید و گفت مگه دل بچه هم می گیره / نمی دونم چی شد که اینو گفتم / گفتم فکر می کنم دلش واسه جایی که ازش اومده تنگ شده

راستی ما آدما از کجا می آییم ؟؟؟

یار نارنجی جونوم اوی  یار نارنجی جونوم

با ترانه یار نارنجی جونم آی یار نارنجی جونم و پای سریال « پایتخت  »نوروز رو می گذروندیم و گاه گاهی سری به اطرف می چرخوندیم و یادمون می اومد آدما هم هستند / پس به پای اونها نه حرف دل که آجیل عید به بدن می زدیم و به اصطلاح کهن آئین ایرانی رو گرامی می داشتیم / و بی خیال هر یار حالا چه نارنجی چه سبز چه قرمز / گفتم قرمز یاد دو چیز افتادم یکی ماهی گلی قرمز درون تنگ سال سفره سال تحویل که بیچاره عید به عید می آد و می ره بی اونکه خودش بدونه چرا اومده و چرا رفته و این بازی چرخ که ما اون رو جشن می گیریم چیه / گفتم یاد دو چیز افتادم و اون دومی بیچاره تیم قرمز بود که این سال نودی را با بد باختی شروع کردند و حالا حالاها فکر می کنم جایش برای علی دایی درد کنه / همین آقای دایی را می گم که اگر از دست این بازیکنان بی عرضه اش زار زار چون بچه ها گریه کنه سزاست / گفتم بچه ها یاد « بچه ها نگاه می کنند » افتادم  و سیامک صفری عزیزم و میر طاهر مظلومی دوست داشتنی و البته سریال نه چندان قوی اما دلنشین به همین نام / البته من که نفهمیدم بچه ها چه چیز را نگاه می کنند ولی خوب چون در جمله قبلی گفتم بچه ها یه باره یاد این سریال افتادم / خب انگار این نوشته من « راه در رو »یی نداره که از دست من خلاص شه و قراره مدام به ریش این وبلاگ اویزون باشه /پس خیلی بی مقدمه می گم : تمام !!!

این روزهای اخر سال

هی هی هی

چقدر منو این روزهای آخر سال باهم مشکل داریم / چقدر دلمون می خواد یه جوری از خجالت هم در بیاییم اما .........../ من و این روزهای اخر سال وقتی سر برمیگردونیم و عقب رو می بینیم دلمون یه ترک حسابی می خوره / یه ترک به اندازه یه شکستن / به عمق از دست دادن ها / نابود شدن ها / گناه ها / تیر ۸۹ / مهر ۸۹ / و غیره و غیره / روزهایی که از دست دادم و از دست دادم و از دست رفتم / ۸۹ که می اومد یادمه همه می خندیدیم / یادمه کلی ذوق داشتیم واسه اومدنش / واسه روزهای اولش / کاش می دونستیم ۸۹ قراره بیاد که با خودش کلی آدم و کلی خاطره و کلی گناه رو بار بزنه و ببره / اومدن و رفتن ۸۹ برای من به جز تجربه ها و تلخی ها و شیرینی هاش یه درد به همراه داشت / و یه آرزو / درد از دست دادن امیر عرب پور و آرزوی به دست اوردن علی / علی که از خون و پوست و گوشت و استخوان منه / علی من حاصل یه ۸۹ زیباست و رفتن امیر حاصل یه ۸۹ تلخ / ۹۰ هم داره می آد با همون ویژگی های ۸۹ / پس بیایید قدر هم رو بدونیم / بیایید پای سفره هفت سین آرزو کنیم که سال بعد پای سفره هفت با هم باشیم / از همین حالا می گم نودتون مبارک /

خانه مجازی من یک ساله شد

درست سی بهمن پارسال بود که هوس کردم یه جور دیگه بودنم رو تجربه کنم / بودن مجازی / خب با عنوان مردی از خویش برون آید و کاری بکند که یکی از مصرع های زیبای حافظ بزرگ شیرازی بود  بیرون امدم و خواستم کارهای زیادی بکنم ولی این سنگ ها و مانع ها و دشمنی ها بود که همیشه راه بر من می بست / این بود که حالا عنوان وبم رو تغییر دادم تا یک سال آینده این شعار من باشه / باید که سپر باشم پیش همه پیکان ها /یک مصرع زیبا از سعدی کبیر شیرازی /  از همه شما دوستای گلم که به بودنم معنا می دادید ممنونم / شما بزرگ بودید و حقارتم رو تحمل می کردید / پرتقالی باشید.

آخر نوشت / شعر کامل سعدی رو در ادامه مطلب بخوانید .

لطفا دوستانی که قبلا منو لینک کردند با این عنوان جدید لینکم کنند 

ادامه نوشته

درسم تموم شد

چند روز پیش بعد از سه سال و نیم درس خوندن تو دانشگاه آزاد اسلامی اراک بالاخره از پایان نامه ام دفاع کردم و یه جورایی می شه گفت درسم تموم شد / در واقع لیسانس ادبیات نمایشی یا همون نمایشنامه نویسی رو گرفتم / استاد راهنمای پایان نامه ام استاد عزیزم لیلی مقیمی بود ، استادی که با ایده ها و تفکراتش نسبت به تئاتر خیلی موافق بودم و با کمک هاش بالاخره تونستم یه نمره خوب یعنی 20 از پایان نامه بگیرم / انتخاب خانم مقیمی بعنوان استاد راهنمام فقط به خاطر متانت و احترام ایشون به شعور و سواد دانشجوها بود / در واقع ایشون مثل بعضی استادهای دیگه خودش رو علامه دهر و دانشجو رو بی سواد و بی چیز نمی دونست / نظر دانشجوها توی کلاس همیشه براش مهم بود و همین موضوع برای خودم که تو قم چند جایی تدریس دارم یه درس خوب بود

روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

مرگ زشت

اونچه رضا کیانیان عزیز گفته بود نشد و ایران بد بازی کرد و بد گل خورد و مرگ زشت امپراطور و شاهزاده های پارسی در شبی که شب رقص پرچم ایران نبود رقم خورد / فقط می تونم بگم متاسفم ........

شب  شب رقص پرچم ایران است

این عبارت اظهار نظر جالب رضا کیانیان بازیگر سرشناس و بی نظیر سینما و تئاترو تلویزیون ایران است درباره بازی امشب ایران و کره جنوبی / کیانیان در پاسخ به این سوال که ایران می برد یا کره گفته

شب   شب رقص پرچم ایران است

 

من و این پست

من و این پست کلی به پر و پای هم پیچیدیم که از دل هم یه چیزی بیرون بیاریم و ارائه بدیم / من و این پست دلمون تنگه / نمی دونیم برای چی یا کی / شاید هم می دونیم و داریم حاشا می کنیم / شاید می دونیم و ... / من و این پست می خواستیم خیلی حرفا داشته باشیم / می خواستیم یه نامه سرگشاده باشیم به حضرت خدا ولی توی یه اشتباه هر چی تایپ کرده بودیم پرید / من و این پست می خواستیم درباره سال جدید میلادی یه چیزی گفته باشیم دیدیم ترتیب ماههایم یلادی رو هم نمی دونیم چه برسیم بخوایم چیزی بگیم / من و این پست خواستیم درباره جام ملت های آسیا حرفی بزنیم دیدیم اگه بگیم الهی قهرمان نشیم می گن یارو رو ببین وطن فروشه / اگه بگیم الهی قهرمان بشیم آخه با کی؟ با چی ؟ با قطبی ؟ با کفاشیان ؟ با این بازیکنا ؟ اصلا به ما چه / من و این پست می خواستیم درباره یه لبخند و گریه آمیخته به هم تو راه باشیم دیدیم هنوز زوده / من و این پست می خواستیم تقدیم شیم به روح مثلا یه شاعر مثل شاملو دیدم نمی شه / زشته / آخه سایتش فیلتره / یا مثلا فروغ / آخ / ببخشید اشتباه گفتم منظورم ملک الشعرای بهار بود  / ( اخه می گن فروغ خوب نیست ) من و این پست می خواستیم تقدیم شیم به روح فقید یه هنرمند مثلا خسرو شکیبایی که صداش ناز بود و نگاش نیاز دیدیم مناسبتی نداره / حدود ۵ ماهی از دومین سالگردش می گذره / یا مثلا مهری مهرنیا که الهی من فدای هنرش بشم که دیدیم نه اینم فایده نداره / می گن فلانی چقدر بی کلاسه پستش رو به پیرزن تقدیم کرده / خلاصه من و این پست حسابی گیج گیج گیج بودیم / اما من و پست با تو بودیم / هر چند چیز خاصی برای گفتن نداشتیم / تقدیم به تو بودیم ..........................همین !!! 

زمستون سلام

هیچ کاری برای سلام به زمستون بلد نبودم جز اینکه قالب وبلاگم رو عوض کنم تا زمستون بفهمه برام مهمه که اینطوری خونه تکونی می کنم واسه قدومش / قدمت مبارک زمستون

یلدا با طعم حسین

آجیل گریه تو طعم قلبم رو شیرین تر از عسلی کرده که قاسمت اون رو کم ارزشتر از مرگ خونده اما کو شیعه ای که شب یلدای آرزوهاش رو به غم تو سر کنه و سپری !!!

چه ده شب قشنگ و چه ده شب آسمونی و چه ده شب رویایی که بر من و تو و جماعت غصه خور حسین ( به تعبیر شریعتی عزیز) گذشت و گذشت تا وقتی سر از تنت جدا شده باشه و کار تموم شده باشه و هیئت تموم شده باشه و عزا تموم شده باشه و ماتم خلاص !!!

پس کجاست هیمنه و اثر و حرارت اون ده شب که تا چند شب بعد آتیش یلدای طولانی ما رو گرمتر و آجیل و فندقش رو پر رونق تر کنه ؟

آدما تو ماجرای بعد از ماتم حسین ۳ دسته اند : ۱/ اونها که عزا گرفتند و عزا داشتند و عزا دارند و یلداشون  هم تعطیله چون عزا رو  برتر می دونند از هر آئینی و هر شیوه و هر مرام دیگه ای  ۲/ آدمایی که عزا گرفتند و چون حسین بر نیزه رفت عزا تموم شد و مشکی بر چیده شون شده و دل شاد از ده شب عزای به اصطلاح مخلاصانه شد و روح (به قول خودشان)پاک از هر گونه بدی و پلیدی و یلدا رو با آخرین ورژن هندوانه های بازار به صبح می رسونند ۳/ و دسته اخر که نه عزا داشتند نه دارند و نه حسین رو می شناسند و نه راهش رو  نه مکتبش رو نه قصه اش رو  و نه هدفشو  و فارغ از هر غم و دردسری همچون گروه دومین بر سرخی هندوانه هامی خندند و بر شوری و شیرینی آجیل و گز یلدا رو به صبح می رسونند ...

یلدا یه آئین قدیمی ایرانی و بسیار محترم و عزیزه و فراموشی اون اولین قدم برای فراموشی همه اصالت ایرانی مونه ولی ولی ولی :

ایرانی مستعد و مومن بلده چه طوری یلدا  رو با طعم حسین به صبح برسونه ...

اینها دسته چهارمند

امشب تولدمه

خیلی کوتاه

بگذارید خیلی جمع و جور

خیلی خودمانی

فقط یک راز را به شما بگویم

من سال ها پیش امشب به دنیا آمدم

شب تولد امام رضا

همین

دریا تمام شد

دریا تمام شد

کاسه صبرم نشد تمام

این بار هم حکایت باران شنیدنی است ...

 

 

 

چیز نوشت ۱ : سفرم به دریا تموم شد و برگشتم تا باز دلتنگ دریا باشم ...

 

چیزنوشت ۲ : این شعر کوتاه مال خودم بود و حکایت غریب دلتنگیم برای دریای آرام خزر / لطفا نظر بدید

به خاطر دربی

وسط این همه سر گردانی ها

این همه درد

این همه موج

وسط این همه موج ما گرفتار چه دردی شده ایم !

روز اول یک مرگ

روز دوم یک برگ

روز سوم یک مرد

روز دیگر   برگی از دفتر مرگ یک مرد

کودکی آلو دارد سر بازار گدایان قدیم

پیرمردی دستش می لرزد موقع شستن یک شیشه ی مات ماشین

و جوانان که همه پرچم آبی دارند و کمی هم قرمز

کودک و آلویش

پیرمرد و لُنگش

و جوانی که پر از شوق ، بلیطی دارد

همه از موج تو یک گل

یک شادی

یک پیروزی می خواهند

همه با تو هستند روز دربی ، آبی

همه در روز خدا سرشار از

نام  استقلالند

چیزنوشت : راستش من شاعر نیستم و دوستان می دونند که حرفه اصلیم نمایشنامه نویسیه / اما به هر حال گاهی حرف های دل نازکم اینطوری روی کاغذ می آد /

چیزنوشت بعدی : تا دیروز نمی دونستم که استاد عزیزم مهدوی هزاوه به وبلاگ من سر می زنه / می خوام از همین جا به ایشون بگم استاد من خیلی خیلی مدیون شمام چرا که تحولات بزرگی رو در زندگی هنری من موجب شدید و هنوز خیلی از حرفاتون و رفتارتون مدام همراهمه / زنده باشید

چیزنوشت آخر : پرسپولیسی ها بدونید جمعه کارتون زاره . . . . . . .

امیر دلهای ما پرواز کرد

دوست خوبی داشتم به اسم امیر / امیر عرب پور / کارگردان فیلم و تئاتر / خوش خنده / با انرژی / دوست داشتنی / با محبت / ساده / متواضع / بی غل و غش / عاشق شعر :

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود / صحنه پیوسته به جاست /خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد

دیروز گذاشتیم زیر خاک / به همین سادگی /

کجایید بابابزرگ و مامان بزرگ ؟؟؟

تلویزیون می گفت دهم مهر ماه روز سالمندانه / روز کسانی که کم می بینیمشون / کم به حساب میاریمشون / وقتی نگاهشون می کنیم می گیم آخی بیچاره !!!/ من چقدر دلم برای دو پدربزرگم و یک مادربزرگ تنگ شده / من چند وقته که مادر بزرگ عزیزم رو ندیدم / یعنی بی معرفتی کردم و بهش سر نزدم / پدربزرگ مادریم یک سال قبل از تولد این نگارنده رفت ورفت و رفت / پدربزرگ پدریم وقتی فقط ۹ سالم بود و تازه داشت مزه داشتن بابابزرگ زیر زبون می رفت......... رفت / و غم بزرگ جایی بود که مادربزرگ مادریم سال ۸۷ توی یه خرداد غمگین پرید و رفت و تنهامون گذاشت و حالا فقط مونده مادربزرگ پدریم که همه جونمو فداش می کنم / ولی چند روزیه ندیدمش / هی بابا / یاد میلاد حضرت زهرای امسال بخیر که با بعضی از دوستانم رفتیم خانه سالمندان و کلی زدیم و رقصیدیم و خندیدیم و پای حرف این بندگان خدا نشستیم / یاد اون پیرمردی بخیر که لحظه ورود به من گفت : نیا اینجا .......اینجا همه اعصابشون خورده / یاد خودم توی اون لحظه بخیر که سرم گیج رفت از این جمله عجیب / یاد اون مادرایی بخیر که اشک چشمانشون رو هرگز نتوستند از ما پنهان کنند / دهم مهرماه حتما بابابزرگ ها و مامان بزرگ ها رو شاد کنید با شاخه گل محبتتون / با لبخند قند عسلیتون / با شیرینی سلام اولتون /

خدا مادربزرگ ها و پدربزرگ های سفر کرده تون رو بیامرزه  

این هدیه قشنگ

این شعر و هدیه قشنگ رو یکی از دوستانم توی بخش نظرات پست قبلی بهم هدیه کرده و من اون رو بمناسبت آغاز ماه مهر و فصل پاییز تقدیمتون می کنم / از دوستی که احتمالا هر روز می بینمش ممنون

 روزی که خرید مادر کیف مدرسه , قرمز , چمدانی ... کلاس اول با کلید
روزی که سخت حل میشد اصل هندسه , دبیر همدانی ... صد کاروان شهید
روزی که مرد خواهد جان بچه گی
روزی که حسرت واجب است بر تو پایه نعشه گی
روزی که رفت بر باد ... روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی علی آباد باد !
روزی که رفت از یاد , روزی که داد بر باد ... تا باد چنین باد , داد و بی داد که تا باد چنین باد
روزی که خط کش تصویری شکست میانه ی تنبیه
روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی
روز درک تضاد , تبیعض , تفاخر , ترجیح
روز لکه ی آب شور چشمت بر غلط دیکته
روزی که رفت از یاد , روزی که داد بر باد ... شهر کلان که روزی علی آباد باد

ادامه نوشته

آفرین اصفهان عزیز

وای که امروز عجب روز خوب و خوشگلی بود / اصفهان عزیزمون و ایران دوست داشتنی مون امروز غرق در غرور و سروری بود که نمی دونم چند تا از شما خودتون رو توی اون سهیم کردید / باشگاه ذوب آهن اصفهان در مقابل تیم پوهانگ کره جنوبی با یک تساوی و با توجه به پیروزی بازی رفت موفق به حذف این تیم بزرگ و صعود به مرحله نیمه نهایی جام باشگاه های آسیا شد / نتیجه ای که می تونه بعد از ناکامی های اخیر فوتبال ایران یک دلگرمی برای ایران عزیز باشه / من اصولا طرفدار پر و پا قرص تیم استقلالم و اصلا هم اهل اصفهان نیستم ولی اونقدر از این اتفاق خوشحالم که نتونستم اون رو توی وبم انعکاس ندم / امیدوارم همه ذوب آهنی ها و همه اصفهانی هم بدونند که این افتخار متعلق به یک باشگاه و یک شهر فقط نیست و امروز همه ایرانی های باغیرت خوشحالند و با صدای بلند می گن : آفرین اصفهان عزیز