نامه شماره هفتم من به پسرم
به نوگل عزیزم سلام می کنم
امروز هم در مورد مقوله ای ، مسئله ای ، مشکلی ، مکافاتی ، بدبختی ، چیزی با تو صحبت می کنم که یا خودم توان تحملش را ندارم یا باید صبر کنم نسل تو کاری کند
پسرم
عزیزم
مسئله ای که امروز پیرامون آن با تو حرف ها می گویم مسئله ی مبتلابه ِ بسیاری از ما آدم بزرگ ها ست ، حال آنکه شما کودکان چندان مدت زمان آن ، نوع آن ، جنس آن برایتان مهم نیست ، شما یک نوع عکس العمل خاص خواهید داشت اگر با این مسئله روبرو شوید ، « کنار می آیید »
مسئله ای که گاهی ما بزرگترها را پیر می کند ، ما را از کار و زندگی می اندازد ، مارا خمار ، بی حوصله ، کج خلق و بی منطق می کند حالا آنکه تو آنرا خوب می فهمی ولی نه جدی میگیری ، نه برایت مهم است و این خیلی خوب است!!!
مسئله ی نامه امروز من با تو مسئله مهم « دوری » است
دوری یعنی وقتی کسی ، کسی را دوست دارد و از او دور است
دوری یعنی وقتی کسی فکر می کند کسی را دوست دارد و از او دور است
دوری یعنی وقتی کسی فکر میکند کسی دوستش دارد و از او دور است
دوری یعنی فاصله ، فاصله یعنی جدایی ، جدایی یعنی دوری و این سلسه پیچ در پیچ ، همه یعنی زندگی !!!
عزیز دلم
شما بچه ها فقط با چیزی و کسی و جایی خوش هستید که در آنید و نه راست و نه دروغ به هیچ چیزی فکر نمی کنید و دوری هیچ چیزی شما را اذیت نمی کند
و ما بزرگترها فقط کافیست از کسی دور باشیم ، دوری حال مارا بد می کند ، دوری باعث می شود هوای نزدیکی هارا نداشته باشیم ، دوری یکی باعث می شود با خیلی نزدیک ها در بیفتیم ، با آنها خوش نباشیم ، زمان بودن با آنها را وقت تلف کردن بدانیم و خلاصه عمرمان را تباه کنیم
خنده دار است وقتی دوری تمام می شود گویی دوریِ چیز دیگری شروع می شود ، گویی دل هوای جای دیگری می کند و همین نزدیکیِ حاصله را کم کم بی مزه ، نامزه ، بد مزه و بالاخره تلخ می کند !!!
آدم بزرگ ها این طورند بابا
ولی می دانم تو وقتی پیش من نبودی دلت تنگ می شد ولی نه غمباد می کردی ، نه اشک می ریختی ، در عوض حسابی خوش می گذراندی ، چون برای تو آدم های موجود مهم بودند ، اجازه نمی دادی لحظه ای غم به سراغت بیاید ، تو مطمئن بودی فراق تمام می شود پس غصه نداشتی ، چون خدارا باور داشتی
اما ما بزرگترها ، من ، وقتی پیش تو و مامان نبودم غمباد می کردم ، اشک میریختم ، اصلا خوش نبودم ، به آدم های موجود اهمیت نمی دادم ، مدام غم به سراغم می آمد ، چون مطمئن نبودم فراق تمام می شود ، چون انگار خدا را باور نداشتم
این نامه را ننوشتم که تو را نصیحت کنم ، نوشتم که تو مرا نصیحت کنی
ممنونم
حرف های خوبی به من زدی
برای ایمان نصفه و نیمه من دعا کن
علی علی
یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست