یک یادداشت
چندی پیش یادداشتی از من در مجله شماره 158 نمایش چاپ شد که شما دوستان عزیز را به مطالعه آن دعوت می کنم :
به نام خداوندگار صحنه
دودلم اول خط نام خدا بنويسم
يا که رندي کنم و اسم تو را بنويسم
عشق آن روز که اين لوح و قلم دستم داد
گفت هر شب غزل چَشم شما بنويسم
( خلیل ذکاوت )
یادداشت ! برای من داشتن یادی که بخواهم اینجا به سیاهه این کاغذ اضافه کنم سخت نیست ، آن هم از عالم تئاتر عالمی که نزدیک به ده سال است در کوچه پس کوچه هایش قدم میزنم و با اهالی و مردمش آشنایی نسبی دارم اینجا بوی انسان بیشتر می پیچد ، بعضی ها میگویند این حوالی بوی خدا هم جدی تر است جدی تر از اینها اینست که اینجا ، داخل عالم تئاتر ، خارج ِ همه صفت های شوم است ، خارج ِ همه صفت های پست و پست ، فکریست که هنر را پست می داند چنانکه آن شاعر ِ دلسوخته گفت :
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آنکس که از هنر عاریست
نمی دانم چقدر درد کشیدم ، نمی دانم چقدر بوی نای ِ باران ِ این اطراف ِ نم زده خسته کننده شده است ولی این را می دانم اینجا توی تئاتر برکت برای همه است ، نعمت هم ، شوق هم ، نور هم ، شور هم ، شعور هم ، شفا هم ، باران هم ، نم هم ، حتی درد هم اینجا برای همه است ، برای همه یکیست ، یک اندازه است ، همه چیز ، اینجا انسان را برابر انسان می دانند ، اینجا انسان را برای خدا می دانند ، انسان را برای انسان می دانند و اینجا بودن ، مفهوم تلخِ نبودن را مکدر نمی کند چون صحنه به پیوسته به جاست و هنرمند نغمه خرمی دارد که مردمان به خاطر خواهند سپرد ..... پس مسئله بودن یا نبودن نیست ! تئاتر ترسیم ِ عاشقانه ی اَشکالی ست که آدمی صبح تا شام و شام تا صبح روبرویش حس می کند ، تئاتر تعبیر عاشقانه ماست و این قشنگ است ، قشنگ به همان اندازه که سهراب می گفت :
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و هنوز من مشغول نوشتن یادداشت برای شما هستم و چقدر عجیب است که واژه برای تئاتر کم است ، همه فرهنگ لغت را تکاندم ، چیزی در خور ، نبود جز همان چند خط بالا ، جز همان چند واژه ی خُرد ! من و دایره واژه هایم ترجیح میدهیم همین جا حرف ها را در گلو بخشکانیم تا نه به کسی بربخورد ، نه صدای درد تئاتر خواب آرامش کسی را برباید ترجیح میدهیم به خواب زده ها ، خواب ِ دروغین خود را ادامه دهند و بیشتر دل به شعر زیر خوش کنیم :
روزی برف سرخ ببارد از آسمان
بخت سیاه اهل هنر میشود سپید
محمدرضا شاهمردی / نویسنده و کارگردان تئاتر
یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست