سلام به تو که قبولم و نداری و دستم می اندازی
سلام به تو که مخالفتت با من گوش فلک را کر کرده است
تو هیچ می دانی که من بودنم را به شدت مدیون تو هستم
تو هیچ می دانی که اگر شعار مرگ بر من تو نبود اکنون نفسی نداشتم تا سر کنم
ولی افسوس
افسوس که فرصتی نمی گذاری تا راهی بیابی شاید بشود من را هم دوست داشته باشی
افسوس که مرگ مرا که همین یکی دو روز روی دوش مردمان آواز می شود را همین اکنون می خواهی
افسوس . . .
آن زمان که تو در پاسخ ندادن به من گوی سبقت از هر دوست و دشمن می ربودی من فقط در اندیشه یک چیز بودم
- که بگویی دوستم داری !!!
کاش کسی بود که با تو فرق داشت ، کاش کسی بود که رنگ تو را نداشت ، کاش هیچکس مثل تو نبود و کاش تو جور دیگری بودی


یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست