چند روایت معتبر از عشق
اینبار یک داستان بسیار زیبا از مصطفی مستور به نام « چند روایت معتبر از عشق »منو تحت تاثیر قرار داد و نصمیم گرفتم اون رو برای شما عزیزان بذارم فقط امیدوارم زود درباره اش قضاوت نکنید و حتما اون رو تا انتها بخونید من مطمئنم که خیلی از اون خوشتون خواهد اومد
گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دل تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق . با خودم گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمی خواهم . ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم . و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود .
جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی : « هستم . » نگریستم ، اما چیزی نبود . گفتم : « نیستی . » باز گفتی : « هستم . » بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه ، نیستی . این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت . من داغ شدم ، گر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم . گفتم : « هستی ! تو هستی ! » این من هستم که نیستم . گفتی : « غلطی . » و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود .
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس ، قفسه سینه ام را آتش می زد . و من ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوییده بودند .
یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دل اش می خواهد خیره شود ، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی . انگشتانت به شانه ام تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند . تو ترانه های عاشقانه می سرودی ، من اما همه ترس شده بودم . چیزی درونم فریاد می کشید . چیزی شعله ور می شد . شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود . من نیست شده بودم . گفتی : « حال چه گونه است ؟ » گفتم : « تو همچنان غلطی . » و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود .
فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود . من به خاک افتادم . ناخن هام را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی . گفتی : « برخیز ! » گفتم : « نتوانم . » بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم . مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود . بعد تو اشک هام را از گونه هام ستودی . فرشته پیش تر آمده بود . من گویی در چیزی فرو می رفتم . گفتم این چیست : « این چیست ؟ » گفتی : « اندوه ! اندوه ! » بعد فروتر رفتم . بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی . فرشته از حسادت لرزید و لرزش بال هاش از التهاب عشق نبود . فرشته ای نبود . هرچه بود تو بودی . بعد تو لبخند زدی و گفتی : « چنین کنند عاشقان . »
بقیه داستان در ادامه مطلب
یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست