لینک به استاد شمس لنگرودی

استاد محمد تقی شمس لنگرودی از شعرای معاصر هستن که من دو سال افتخار شاگردی ایشون رو داشتم که حالا برای بهره مندی شما از شعرهای زیبای این استاد گرانقدر وبلاگشون رو براتون لینک کردم / حتما سر بزنید و از نوشته های زیباشون لذت ببرید .

 

شریعتی عزیز

چقدر خرداد ماه خاصی است / واقعا دروغ نگفته اند که ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

۲۹ خرداد یادآور خاطره ی تلخ شهادت معلم عزیز دکتر علی شریعتی است / کسی که مرگ را از منظر مولای خود علی (ع) چنین می دید :

علی از مرگ می ترسد ؟

او به فرزندش آموخته است که " همچون گردنبندی برگردن دختری جوان مرگ برای مرد  زیباست"

 

چه شور انگیز و جانبخش است " اینجا نبودن "!

این روز رو به همه دوستداران این معلم مکتبی تسلیت و تبریک می گم و امیدوارم خدا به ما توفیق شناخت درست از این عزیز رو عنایت کنه

به همین مناسبت یکی از دلنوشته های قشنگ شریعتی عزیز رو تو ادامه مطلب تقدیمتون می کنم

 

 

ادامه نوشته

حیله نیوتونی

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند
آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.
او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.
همه پنهان شدند الا نیوتون …
نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.
دقیقا در مقابل انشتین.
انشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰
او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.انشتین فریاد زد نیوتون بیرون(سوک سوک (یا همان ساک ساک) نیوتون بیرون( سو ک سوک).
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.
تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…
نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام… که منو نیتون بر متر مربع میکنه
از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال ساک ساک _(سوک سوک).

تو ای پری کجایی؟

شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

«تو ای پری کجایی
که رخ نمی‌نمایی
ادامه نوشته

نامه رضا کیانیان به خسرو شکیبایی

چند روز پیش که تو اینترنت چرخ میزدم به این نامه جالب استاد کیانیان به مرحوم شکیبایی برخوردم که در فراق اون عزیز سفر کرده نوشته شده

 

با هم بخونیم

«سلام خسرو جان
بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

ادامه نوشته

تانک کوچولو

خانم عرفان نظرآهاری نویسنده فرهیخته ای هستند که من بتازگی با ایشون آشنا شدم / قلم ایشون قلم جادویی و شگفت آوریه و من با خوندن دو کتاب فوق العاده از ایشون بسیار علاقه مند آثارشون شدم

داستان تانک کوچولو رو بخونید تا برای شروع با قلم ایشون آشنا بشید

سعی می کنم مطالب بیشتری از ایشون بذارم

تانك كوچولو

تانک کوچولو، تفنگ کوچولو و موشک کوچولو خوشحال بودند و توی صف ایستاده بودند.امروز اولین روز مدرسه بود،مدرسه دشمنی!
مدیر مدرسه شمشیری پیر بود با یک غلاف جواهرنشان که خاطرات زیادی از جنگهایی دور داشت. او از هزاران سال پیش این مدرسه را اداره می کرد.

شمشیر پیر پرچم سیاهی را بالا فرستاد و گفت: درود بر عالیجناب نادانی که هرچه داریم از اوست.
و رو به بچه ها گفت:شما امید آینده عالیجنابید. ویرانی و بدبختی دنیا به دست شماست ..یادتان باشد اینجا قدیمی ترین مدرسه جهان است. همه تیر و کمان ها،همه سنگها و قلابها،همه نیزه ها و خنجرها ،همه قهرمان های جنگها و کشتارها و جنایتها همین جا درس خواندند، در همین مدرسه دشمنی. و آن وقت دندانهایش را روی هم فشار داد و گفت :زنده باد دشمنی.
وهمه یکصدا فریاد زدند: دشمنی، دشمنی، دشمنی !

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیلک کنید .

ادامه نوشته

بازی روزگار

پنجم خرداد

امروز پنجم خرداده

برای من یادآور یکی از تلخ ترین خاطره های زندگیمه و اون هم پرواز مادربزرگ عزیزمه

درست دو سال پیش وقتی به خونه اومدم نزدیکای ساعت ۲ خبر مرگ ننه همه خونه ما رو گرفته بود و غصه دوری اون عزیز تاب و توان رو از ما گرفته بود

مرگ ننه خیلی ساده و خیلی روحانی و خیلی ناز بود درست عین اون چیزی که خودش همیشه آرزوش رو داشت

هنوز که هنوزه اوج اون غم همراهمه و دوری اون به شدت سخت و به شدت سخته

همون موقع ها یه شعر گفتم که حالا بعد از دوسال اون رو از طریق همین وبلاگ منتشر می کنم

می تونید شعر رو با کلیک روی قسمت ادامه مطلب بخونید

ادامه نوشته

ویز آویز آویزان

این هفته و هفته قبل سر کلاس استاد مهدوی هزاوه در درس داستان نویسی اتودهای خوبی کار کردم که نتیجه اش شد داستان زیر که برای نطر خواهی از شما عزیزان اون رو به شما ارئه می کنم .

 

به نام خداوندگار صحنه

ویز آویز آویزان

 نوشته محمدرضا شاهمردی

اینک  / اکنون / حالا

آویز ام هنوز تکان تکان می خورد گویی چند لحظه ای بیشتر نیست که دستی به آرامی یک نوازش آنرا تلنگری زده است و یا شاید این پس لرزه آن فاجعه است که هنوز اندکی نفس در آن رنوی کوچک باقی گذاشته !

ام احتمالا یعنی مازیار یعنی کسی که حالا بی هیچ نسبتی اندکی آن طرفتر از او زیر پتوی نازکی برای همیشه آرمیده

ادامه نوشته