نامه شماره پانزدهم من به پسرم
جان بابا
ادامه نوشته
عمر بابا
سلام
از آخرین باری که برای تو نفسم ، نامه نوشتم تا حالا چهار ماه می گذره و من امشب می خوام در عوض اون چهار ماه چهار بار روی ماهت رو ببوسم و چهار مسئله مهم رو با تو در میون بذارم
امشب
امشب که شب شهادت امام سجاده
امشب که حسابی دلتنگم
امشب که تاریکی حجابی شده برای بودن در خسته ترین تراژدی جهان ، بودن وبازی داشتن در نقش آکتوری که خوب گریه نکرده ، خوب نبوده ، خوب نیست ، منفی ست !
بابا ، جان بابا ، در همه تراژدی های عالم گاهی تعدادی سیاهی لشگر هستن که بودنشون ضرورته و ضرورت به کوچیکی اونهاست ، چون بزرگ که بشن دیگه سیاهی لشگر نیستن ، می فهمی ؟!
امشب
درباره تراژدی ، آکتور ، سیاهی لشگر و ضرورت ، درباره ی این چهار مسئله مهم با تو
صحبت می کنم
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ ساعت 0:26 توسط بابای عـــلی
|
یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست