نامه شماره هشتم من به پسرم
سلام بابا
سلام جان ِ بابا
نمی دانم این نامه سخت را چطور شروع کنم ؟ نامه ای که همچون عمیق ترین خفگی ها و عجیب ترین بغض ها اینجا ، دقیقا همین جا راه حرف مرا بسته است
بابا جان
ببینم
اگر تو سالها به عده ای خدمت ها کنی و بعد هر طور دلشان خواست در مورد تو قضاوت کنند و حرف بزنند و رفتار کنند چه می کنی ؟
ببینم بابا تا به حال کسی جان ِ تو را قسم دروغ خورده است ؟
یا اصلا کسی بوده است که بلد باشد به تو تیکه بیاندازد ؟ کلمه بارت کند ؟ حرف نثارت کند ؟
آیا شده بعضی ها همه بودنشان به خاطر تو باشد آنوقت بخواهند به تو یاد بدهند غلط چیست و درست کجاست ؟
می دانی بابا ، این روزها آقای (!!!!) با حرفی دلم را ترک داده ، خودش بلد نیست قافله ای را سالم به مقصد برساند با کنایه می خواهد حرف ها به من بفماند ، ته دلم به او گفتم آن تخم ها که در قافله تو گذاشته شد را ما نیمرو کردیم پختیم تو بیا این اطراف نطفه تخم هم پیدا کردی خریداریم ، آقای محترم ، تو که با خوردن مویزی سرگیجه میگیری غلط می کنی حلوای ِ ندانسته هایت را نپخته و خام به خورد اهل محله می دهی ! تو که سرت هنوز گیج آن یک عدد پشکلی ست که چندی پیش هدیه گرفتی بد نیست نگاهی هم به این طرف ها بکنی ببینی چه خبر است ! بابا ببخشید ها که در نامه تو به آن آدم بد میگویم ، آخر دلم پُر است ، خودت می دانی خیلی اهل پز دادن نیستم و این حرفم هم پز نیست فقط کاش بعضی مردم شعور ِ تشخیص غوره از مویز را داشتند .............
می دانی بابا ، این روزها آدم های با علامت تعجب اطراف من زیادند ، طرف فرق بعضی چیزها با شقیقه را نمی داند در مورد تئاتر اظهار نظر میکند ، به داوری بابا گیر می دهد ، به بابا نسبت های بد می دهد ، شیطانه بد جوری می گوید یک روز ، فقط یک روز بعضی ها را به حال خودشان رها کنم ، مدیریت را به دست خودشان بسپارم ببینم راه خانه خاله را از از توالت عمومی تشخیص می دهند یا نه !
عجب !
چقدر بد و بیراه حرف زدم
دلم گرفته از گروهی که مال منست و راهش جدا از من
دلم گرفته از گروهی که مدیون منست و مقابل من
دلم گرفته از گروهی که بزرگش کردم و کوچکم می کند
و دلم گرفته از تک تک اعضایش که .......
بی خیال
این نیز بگذرد !!!
یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست