کجایید بابابزرگ و مامان بزرگ ؟؟؟
تلویزیون می گفت دهم مهر ماه روز سالمندانه / روز کسانی که کم می بینیمشون / کم به حساب میاریمشون / وقتی نگاهشون می کنیم می گیم آخی بیچاره !!!/ من چقدر دلم برای دو پدربزرگم و یک مادربزرگ تنگ شده / من چند وقته که مادر بزرگ عزیزم رو ندیدم / یعنی بی معرفتی کردم و بهش سر نزدم / پدربزرگ مادریم یک سال قبل از تولد این نگارنده رفت ورفت و رفت / پدربزرگ پدریم وقتی فقط ۹ سالم بود و تازه داشت مزه داشتن بابابزرگ زیر زبون می رفت......... رفت / و غم بزرگ جایی بود که مادربزرگ مادریم سال ۸۷ توی یه خرداد غمگین پرید و رفت و تنهامون گذاشت و حالا فقط مونده مادربزرگ پدریم که همه جونمو فداش می کنم / ولی چند روزیه ندیدمش / هی بابا / یاد میلاد حضرت زهرای امسال بخیر که با بعضی از دوستانم رفتیم خانه سالمندان و کلی زدیم و رقصیدیم و خندیدیم و پای حرف این بندگان خدا نشستیم / یاد اون پیرمردی بخیر که لحظه ورود به من گفت : نیا اینجا .......اینجا همه اعصابشون خورده / یاد خودم توی اون لحظه بخیر که سرم گیج رفت از این جمله عجیب / یاد اون مادرایی بخیر که اشک چشمانشون رو هرگز نتوستند از ما پنهان کنند / دهم مهرماه حتما بابابزرگ ها و مامان بزرگ ها رو شاد کنید با شاخه گل محبتتون / با لبخند قند عسلیتون / با شیرینی سلام اولتون /
خدا مادربزرگ ها و پدربزرگ های سفر کرده تون رو بیامرزه
یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست