نامه شماره چهاردهم من به پسرم

 بابا نمی تونم امشب از خیر این نامه شماره چهاردهم بگذرم

نمی تونم بی خیال چیزی بشم که دیدم

نمی تونم با اونکه تو کوچیکی و شاد از نشون دادن این عکس فجیع به تو منصرف بشم

بابا

جان بابا

اشک از لحظه دیدن این عکس روی گونه پدرت غلتیده و دوست داره فریاد بزنه و بگه : آخه چرا ؟؟؟؟

بای ذنب قتلت !!!

ادامه نوشته

نامه شماره سیزدهم من به پسرم

  پسرم

علی من و مامان

می دونی امروز چه روزیه ؟

می دونی هفت سال پیش درست در چنین روزی چه اتفاقی بزرگی واسه مامان و بابا افتاد ؟

ای ناقلا

آره بابا

هفت سال پیش درست روز 22 تیر ساعت 3 بعد از ظهر من و مامان تو محضر 118 اردکان عقد کردیم و زن و شوهر شدیم

ازدواج !

اتفاقی که می تونه هر انسانی رو به اوج برسونه و رشد بده و بزرگ کنه و با ایمان !

من وقتی با مامانت ازدواج کردم هیچ کدوم از موقعیت هایی که امروز دارم رو نداشتم ، اما مامانت منو قبول کرد ، مامانت تو مهربونی یک ، تو یکدلی ماه و تو صمیمیت و صفا بیست بود .


ادامه نوشته