بابا نمی تونم امشب از خیر این نامه شماره چهاردهم بگذرم

نمی تونم بی خیال چیزی بشم که دیدم

نمی تونم با اونکه تو کوچیکی و شاد از نشون دادن این عکس فجیع به تو منصرف بشم

بابا

جان بابا

اشک از لحظه دیدن این عکس روی گونه پدرت غلتیده و دوست داره فریاد بزنه و بگه : آخه چرا ؟؟؟؟

بای ذنب قتلت !!!

به کدوم گناه مادر این بچه کشته شده ؟

به کدوم گناه طعم آغوش مادری از این بچه معصوم گرفته شده ؟

به کدوم دلیل حسرت بوی تن و دست گرم مادر باید به دل این دختر بشینه

بابا

دارم می سوزم و می نویسم

دارم می میرم و حرف می زنم

دارم از بغض ، از خشم ، از کینه ، از حسرت ، از دعا ، از غم ، از درد ، از اشک پر و خالی می شم بابا

بغض ، بخاطر کودکی که مادر رو به یک نقاشی گچی هم قانعه

خشم ، از لجنزاری که مادر این کودک رو بلعیده

کینه ، از آدمایی که داغ نشوندن به دل آدم ها ، تمبر ِ نامه های کثیف شونه

حسرت ، بخاطر داشته هایی که قدر ندونستیم و رفته هایی که شاید ما هم با یک نقاشی گچی بتونیم جای  خالیشون رو پُر کنیم

دعا ، برای  کودکی که کاش زودتر بزرگ بشه ، مادر بشه ، بمونه ، بمونه  برای فرزندی که تشنه آغوش مادره

درد ، برای عکسی که جای خالی  درد تو زندگیم رو کاملا پُر کرد

اشک ، برای اشکی که شاید  از گونه اون کودک سر خورد و روی نقاشی گچی مادر نشست

علی ِ بابا

عمر ِ بابا

این عکس

عکس دردی ست ابدی که برای  تو قاب می کنم تا بفهمی آغوش مادر چیز ارزانی نیست !!!