نامه شماره سیزدهم من به پسرم
پسرم
علی من و مامان
می دونی امروز چه روزیه ؟
می دونی هفت سال پیش درست در چنین روزی چه اتفاقی بزرگی واسه مامان و بابا افتاد ؟
ای ناقلا
آره بابا
هفت سال پیش درست روز 22 تیر ساعت 3 بعد از ظهر من و مامان تو محضر 118 اردکان عقد کردیم و زن و شوهر شدیم
ازدواج !
اتفاقی که می تونه هر انسانی رو به اوج برسونه و رشد بده و بزرگ کنه و با ایمان !
من وقتی با مامانت ازدواج کردم هیچ کدوم از موقعیت هایی که امروز دارم رو نداشتم ، اما مامانت منو قبول کرد ، مامانت تو مهربونی یک ، تو یکدلی ماه و تو صمیمیت و صفا بیست بود .
7 سال زندگی مشترک من و مامانت درسهای زیادی واسه من داشت ، مامانت سختی های زندگی مون رو تحمل می کرد تا من بتونم به اون چیزهایی که می خوام برسم و بعد زندگی مشترکمون به واسطه اونها ساخته بشه
ازدواج چیزیه که دخترای امروزی اونو سخت می گیرن ، خونواده هاشون بدتر ، نمی دونم چرا آدمای این زمونه نمی خوان بفهمن پول و ماشین و خونه و مهریه سنگین و این حرفا هیچکدوم خوشبختی رو تضمین نمی کنه ،
کاش از نزدیک زندگی من و مامان رو می دیدن که خودمون با دستای خودمون ساختیمش ، با پول خودمون و داره روز به روز بهتر و بهتر می شه و شک ندارم روزی خیلی بهتر از خیلی ها زندگی می کنیم
می دونی شرط ازدواج مامانت با من چی بود ؟
اینکه تو زندگی مون همیشه به یه چیز احترام بذاریم ، اونم « شهدا» بودن ،
نه اینکه فکر کنی ما خیلی خشک مقدس و مذهبی مآب بودیم نه ولی مامانت می گفت تو زندگی من « شهید همت » خیلی مهمه و هیچکس حق نداره بهش توهین کنه و فقط اینو ازم خواست و شرط دیگه ای نداشت ،
واقعا اون جوونایی که جونشون رو کف دست گرفتن و رفتن و خواستن که شهید بشن تا آینده بمونه چه گناهی کردن که گرونی ها ، بدبختی ها ، نابسامانی ها ، حق و ناحق ها یا بی عدالتی های یه عده ای باید پای اونها نوشته بشه ، اونها رفتن تا تو ، تو زمونه ای به دنیا بیای که دست هیچ اجنبی بالای سر کشورت نباشه ، تا تو استقلال و آزادی داشته باشی و مامانت این رو خیلی خوب فهمیده بود ، مامانت می دونست که زندگی متبرک یعنی زندگی ای که بوی حاج همت بده
من و مامان تو همون سال اول ازدواجمون خیلی اتفاقی راهی سفر جنوب شدیم ، مناطق عملیاتی ِ فتح المبین ، اروند ، شلمچه ، طلائیه ، هویزه ، بستان ، شوش و هزار هزار جای خوش عطر دیگه رو طی چند روز دیدیم ، این اولین سفر مشترک زندگی مشترک من و مامان بود ، یک ماه بعد از اون هم من توی سفر کاری موفق شدم برای اولین مزار حاج ابراهیم همت رو زیارت کنم ، یادش بخیر از همون جا به مامان زنگ زدم و کلّی با هم گریه کردیم ...
علی بابا
جون ِ بابا
من و مامانت خیلی عوض شدیم ، ذائقه هامون عوض شد ، رفتارامون عوض شد ، خواسته هامون عوض شد ، نه ، این طوری خوب نیست که گفتم ، بهتره بگم من و مامانت خیلی یکی شدیم ، ذائقه هامون یکی شد ، رفتارامون یکی شد ، خواسته هامون یکی شد ، من و مامانت الان هر دو فقط یه جای حرم امام رضا رو بیشتر دوست داریم ، رواق شیخ بهایی !
من و مامانت یه جا رو بیشتر از بقیه جاها دوست داریم : حرم امام هشتم !
من و مامانت با هم ، در کنار هم و عاشقانه تو این هفت سال 4 بار به پابوس آقا رفتیم که تو گل ناز ِ ما دوبارش رو باهامون بودی
و چقدر همیشه من و مامان یک دلتنگی مشترک داریم و اون : امام رضاست
و تو بابایی
تو گل ِ پاک باغ زندگی ما بودی که شصت و دومین روز بهار شکفتن گرفتی و غلتیدی تو زندگی ما
علی ناز ما شدی
علی ناز من و مامان
تو حاصل این هفت سال عاشقانه ای
تو میوه خوشرنگ این زندگی ِ صادقانه ای
و من تو رو عاشقانه میخوام
بیا یواشکی تو گوش مامان زمزمه کنیم :
دوستت داریم
هر چی داریم از توئه !
همیشه باش
همیشه سبز باش
همیشه می خوایمت
پدر و پسر ، محمدرضا و علی
22/04/1392
یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست