شکرت
گناه داشت همه وجودم رو می گرفت
داشت آتیشم می زد
آتیشش زذم
سوخت ونابود شد و گفت : آخ
آخ نگفتم و یاعلی گفتم و ایستادم و گفتم و گفتم شکرت
+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 0:17 توسط بابای عـــلی
|
یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست