دلم تنگ شد
چند وقتیه توی کلاس کارگردانی تئاتر کودک و نوجوان با حضور استاد سید حسین فدایی حسین شرکت می کنم / کلاسی که برام خیلی جذاب و خیلی دوست داشتنیه / هفته قبل استاد گفته بود که روی یه موضوع برای تبدیل به نمایش کودک فکر کنیم / هر کسی با یه موضوع اومده بود / خانم لیلا موسوی یکی از تئاتری خوب قم که از بچه های این کلاسه با موضوع بزرگ شدن اومده بود / بزرگ شدن برای بچه های کوچیک چه معنی داره /اصلا بچه ها از این که باید یه روز بزرگ بشن چه حسی دارند ؟ / اصلا چقدر به این موضوع فکر می کنند / اون روز یاد یک داستان کوتاه افتادم / داستان اون شکارچی که تفنگش رو می ده به بچه اش و می گه اگه اون پرنده روبزنی می فهمم که بزرگ شدی و برات یه تفنگ راستکی مثل این می خرم / اما وقتی بچه شلیک می کنه پرنده از روی شاخه می پره و فرار می کنه / باباه می زنه روی شونه بچه و می گه هنوز بچه ای / از اون طرف مادر اون پرنده که خوشحال از نجات بچه اشه رو به اون می کنه می گه : آفرین ! دیگه فهمیدم که پرواز رو خوب یاد گرفتی و دیگه بزرگ شدی !
وقتی بچه های کلاس درباره موضوع خانم موسوی صحبت می کردند یاد بچگیم افتادم / وقتی به بچگیم فکر کردم یه لحظه دلم گرفت / دلم گرفت که بزرگ شدم / دلم گرفت که دیگه به بازی های کودکی برنمی گردم / دلم گرفت که کودکی و قشنگی هاش و زیبایی هاش و هیجاناش دیگه برنمی گرده
یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست