دل غریب بشریت سالهای ساله که برای رسیدن یه مرد می تپه و احساس غریبی می کنه / شعر زیر یکی از آثار همسرمه در وصف این غریبی / بخونید و نظر بدید
چقدر انتظار سخت است وقتی ندانی کی وکجا می آید
وحتی وقتی بدانی کدام ثانیه به تو سر خواهد زد
زمان کند می گذرد ودست هایت ،دستهایت سخت می لرزد
حنجره ات می ترسد
که بخوانی از آن زمان که نیاید
وتو دلتنگ می شوی
و دلت دلتنگ می شود
و احساست یخ می زند
و ای کاش هیچ وقت نمی دانستی
اگر ندانی منتظر هم نیستی شاید بگویی
هرگز هیچ کس از هیچ کجا نخواهد آمد
ورویای دود اسپند پیچیده در هوای کوچه بر هم خواهد ریخت
و تو هرگز نخواهی گفت
ای کاش تو زودتر بیایی ...

یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست