نامه شماره پانزدهم من به پسرم
جان بابا
عمر بابا
سلام
از آخرین باری که برای تو نفسم ، نامه نوشتم تا حالا چهار ماه می گذره و من امشب می خوام در عوض اون چهار ماه چهار بار روی ماهت رو ببوسم و چهار مسئله مهم رو با تو در میون بذارم
امشب
امشب که شب شهادت امام سجاده
امشب که حسابی دلتنگم
امشب که تاریکی حجابی شده برای بودن در خسته ترین تراژدی جهان ، بودن وبازی داشتن در نقش آکتوری که خوب گریه نکرده ، خوب نبوده ، خوب نیست ، منفی ست !
بابا ، جان بابا ، در همه تراژدی های عالم گاهی تعدادی سیاهی لشگر هستن که بودنشون ضرورته و ضرورت به کوچیکی اونهاست ، چون بزرگ که بشن دیگه سیاهی لشگر نیستن ، می فهمی ؟!
امشب درباره تراژدی ، آکتور ، سیاهی لشگر و ضرورت ، درباره ی این چهار مسئله مهم با تو صحبت می کنم
تراژدی مهمی که امشب درموردش باهات حرف می زنم ، تراژدی غمباریه به اسم عاشورا
عاشورا یعنی عاشقانه زیر بیرق حق باشی و حقیقت برات مهم تر از منفعت باشه ، عاشورا یعنی نمونی که اسلام بمونه
جان بابا
علی بابا
دیروز ، روز عاشورا تو خیلی خیلی خوب دیدی که یه عالمه مردم ، یه عالمه عاشق بعد از هزار و خورده ای سال اومده بودن تا برای کسی عزاداری کنن که انسانیت ، خدا ، شرف ، ناموس ، غیرت ، حقیقت ، وفاداری و اسلام براش از هر چیزی مهم تر بود و با گناه ، شیطان ، هوس ، نفس ، دنیا و بی حیایی دنیاپرستا تا همیشه ی تاریخ جنگید و جنگید ، و هنوز که هنوزه عَلَم این مبارزه بالاست ، بالاتر از اون علم عزای اون روزه ! راستی اصلا علم مبارزه بالاتره یا علم عزا ؟؟؟
ما مبارزه می کنیم که عزادار حسین باشیم یا عزاداریم تا مبارزه کنیم ؟
پسرم
مسئله دوم مسئله آکتوری ست بابا جان
آکتوری در این تراژدی
در این تراژدی هزار ساله ، همه عالم ، همه عالم یه نقشی داره
یکی عمر سعد ، یکی حسین
یکی عباس ، یکی شمر
یکی مختار ، یکی ابن زیاد
یکی عزادار ، یکی مداح
یکی سینه زن ، یکی زنجیر زن
یکی بچه این هیئت ، یکی بچه اون هیئت
یکی فقط یه سینه زن ساده ، یکی یه گریه کن اساسی
یکی مقتل خون ، یکی سخنران
یکی آشپز ، یکی نوکر
یکی موافق ، یکی مخالف
یکی اولیاء ، یکی اشقیا
یکی بی خیال ، یکی با خیال
یکی تو خیال کربلا ، یکی بی خیال کربلا
خلاصه همه نقشی دارن که بی شک نگاه کارگردان به ریزبازی های اوناست ، مهم بودنِ تو بازی نیست ، مهم خوب بازی کردنه ، کاری کن که کارگردان به احترامت بایسته و تشویقت کنه ،
می دونی که حرفه ای ها به ادا بها نمی دن ، صفا تو صداقته !!!
مسئله سوم که باید امشب بهت بگم مسئله مهم و حیاتی سیاهی لشگره
سیاهی لشگرها هیچوقت درست دیده نمیشن ولی اگه نباشن انگار هیچی نیست ، اگه سیاهه لشگرهای فیلم های مهم رو از کنار صحنه های مهم حذف کنی دیگه هیچوقت هیچ چیز عظیمی برای ارائه نداری ، می فهمی بابا ؟؟؟
منظورم اینه که ابهت یه صحنه عظیم به تک تک نفراتیه که اون صحنه عظیم رو شکل می دن
گاهی برای نشان دادن قدرت یک شاه ، یک لبیک کافی نیست ، هزار لبیک هم کافی نیست ، هزار لبیک همزمان لازمه !
تعداد مهم نیست ، همزمانی مهمه !
می خوام اینو بگم : اگه تو سیاهی لشگر عزاداری حسینی ، یادت نره ، خارج نزنی ، عظمت این جمع ، به همزمانی و هماهنگیشونه
تا همیشه ی بودنت یادت باشه ، باشی ، تو این جماعت باشی ولی خارج نزنی ، خارج زدن از نبودن بدتره ، باشه ؟؟؟
و اما مسئله ی مهم آخر
مسئله ی ضرورته
اینجا می خوام فقط ازت سوال کنم
بابا
به نظر تو یه آقایی که کشته شده تا نماز دینش برقرار بمونه ، ضرورت عشقش ، عزاشه یا نمازش ؟؟؟
تو فکر می کنی یه آقای غریب ، یه آقای تنها ضرورتش ، داشتن یاره ، یا داشتن عزادار؟
به نظرت یار دنیا پرسته یا عزادار عافیت طلب ؟
یه نظرت یار نیازه یا عزادار ناز ؟
به نظرت دشمن از حب می ترسه یا غم ؟
به نظر تو دشمن از صدای سینه زنی ما می ترسه یا ناله خدا ترسی ما ؟
به نظرت پرچم حسین سیاهه یا سرخ ؟
تو فکر می کنی غروب عاشورا کار شیعه شروع شده یا تموم ؟
تو فکر می کنی مبارزه واجبه و عزا مستحب یا عزا زمینه ست و مبارزه ضرورت ؟
تو فکر می کنی عاشق حسین با دشمن حسین چند چند باشن خوبه ؟
فکر می کنی کسی که صدای اذون اون رو برای نماز تکون نمی ده صدای هل من ناصر حسین تکونش می ده ؟
حالا به نظر تو زندگی های ما به عشق حسین ختم می شه یا به ختم حسین ؟
تو فکر می کنی چقدر دیگه باید پرسید و پرسید و پرسید و آدما باید آدمک بمونن و مثل عروسک، صحنه گردان باشن و نه ولی شناس تر بشن ، نه امام شناس تر ، نه دشمن شناس تر ، نه زمان شناس تر و نه حق شناس تر ؟
راستی علی
پسرم
تو و دل پاکت
به زخم های حسین فکر می کنید یا به حرف هاش ؟؟؟؟
منتظر جواب سوالاتم هستم
یا علی ، علی
یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست